همیشه آدم حرف برای گفتن نداره . مخصوصا وقتی که می خوای بنویسی . چون کل حرف هات از خاطرت بیرون می ره و بعد از مدت ها می تونی آرامشی رو که گم کرده بودی رو پیدا کنی . آرامشی که از فکر نکردن به این دنیا به دست آوردی . خیلی لذت بخشه که به چیزهایی که نتونستی به دستشون بیاری فکر نکنی و به فرصت هایی که از دستشون دادی . عجالتا هیچ حرفی برای گفتن نداررم . اینو داشته باش تا بعد :
گل نسترن …خیلی زود با هر شرایطی خو میگره…وحشیه… حتی بوته هاش روی کوه اگر که چشمه ای از توش بزنه بیرون هم روئیده میشه… قانع است…به هر خاکی که بغلش کنه…به هر آبی که به صورتش بپاشن… خیلی زود غنچه میده…حتی توی سرسختی سرمای دی!… خیلی مغروره… وقتی بارون می زنه وقتی که گلبرگاش پر از شبنم اما باز خم نمیشه… اگه کسی متوجه اش نباشه… گلبرگاش رگه رگه میشن …زرد میشن … و تو خودش پژمرده میشه… اما بازم که سرتو ببری بالای جنازه اش…بوی مطبوع خودشو حفظ کرده… گلبرگاش لای کتاب…حکم عکس درختای پاییزی رو دارن…
…زود غنچه میده… زود غنچه اش باز میشه …زود عاشق میشه… زود لقاح رو می پذیره… زود مادر میشه… و … زود میمیره …!!!









