درست یادم نیست که چند وقته اینجا هستم . نمیدونم کی کجا و چهجوری شد که سر از اینجا درآوردم . فکر میکنم شلوار برمودام رو پوشیدم آخه هوای خنک به اون قسمتی از پاهام که لخته میزنه . صدای آب رو میشنوم که پشت سرم هست و داره منو به جلو هل میده . آب اینجا خیلی خنکه . روی آب دراز کشیدم و آب داره با من بازی میکنه . منو به هر طرف که دوست داره میکشه. یه قورباقه افتاده روی شکمم و با صدای منحوسش قورقور میکنه . من از قورباغه می ترسم . میخوام از روی شکمم پرتش کنم اونطرف . اما نمیتونم . قدرتم رو از دست دادم . نمیتونم . نمیتونم دستم رو بلند کنم و یه سیلی نثارش کنم . ای خدا … آخه چرا !؟ چند لحظه به هیچ چیز فکر نمیکنم . خشکم زده . آخه چرا نیروم ازم گرفته شده !؟ میخوام فریاد بزنم کمک . اما حتی چشمهام رو هم نمیتونم تکون بدم . چند لحظه بعد شرایط برام عادی میشه . می گم گور بابای قورباغه . مثلا می خواد چه غلطی بکنه !؟ گنجشک ها یه جیکجیکی راه انداختن . باید ببینیشون . خبری هم از کلاغ ملاغ نیست . یادمه چند تا کلاغ مردمآزار درست روبهروی پنجرهی پذیرایی خونمون لونه ساخته بودن و هی غارغار میکردن … هی غارغار میکردن … حالا غارغار نکن کی بکن … اه چی دارم می گم ؟ خدایا نیروم رو بهم برگردون . دیگه هیچ چی ازت نمیخوام . هیچی . فقط بزار این قورباغه رو ردش کنم بره پی کارش . ای خدا .. خدا .. خداااااااااا .. چرا صدام درنمییاد ؟ آخه تو چه خدایی هستی که از زجر دادن بندت لذت میبری ؟ ها ؟ وایییییی . فشار آب داره زیاد میشه . با سرعت دارم جلو میرم . چرا هیچ احدالناسی نیست کمکم کنه ؟ احتمالا نزدیک آبشار هستم . اگه … اگه سقوط کنم ؟ نه .. نه . حتما یکی این جا هست که کمکم کنه . سرعت آب خیلی زیاد شده . دارم پرت می شم پایین . مغزم کار نمیکنه …
بیب…بیب…بیب…بیب…
من الان روی تختم هستم و ظاهرا صدای همه بابت صدای ساعت دراومده و من هنوز گیجم . اه . لعنتی . باید برم ساعت رو خاموش کنم و آماده بشم برم مدرسه .









