آخرین ساعتهای 1386 است . طبق معمول حرفی برای گفتن ندارم ولی دوست ندارم این وبلاگ خاک بخوره . گرچه همین الان هم خیلی سوت و کوره و هیچ بنیبشری از اینجا رد نمیشه و لااقل یه کامنت تبلیغاتی بزاره . مهم نیست . هر وقت برمیگردم و نوشتههای گذشتهم رو میخونم لذت میبرم . گرچه همش غر زدم و غصه خوردم ولی این غصهها رو هم دوست دارم . پس مینوسم برای لذت بردن در سال 1387 . آخرین روز 1386 واقعا دلگیر بود . از صبح تا حالا یک کلمه هم با مامانم حرف نزدم . همینجوری بیدلیل . بس که این چند مدت با هم دعوا کردیم . اونم سر چه چیزهای مزخرفی . مثلا وقتی من دارم نظرم رو راجب به یک موضوعی میدم مادر گرامی مثل نقل و نبات به بندهی بزرگوار فحش میدن . بدون هیچ دلیلی . این شد که تصمیم گرفتم دیگه باهاش صحبت نکنم .
چقدر امروز ، روز سرد و خشکی بود ( از نظر آب و هوا نمیگمها ) . از صبح که از خواب بیدار شدم یه ریز پای کامپیوتر و ماهواره بودم . نزدیک به 10 ساعت به یه مشت نور مصنوعی چشم دوخته بودم . گرچه جبران عقدهی اون موقعها که مدرسه میرفتم رو کرد ولی حالا از پشت مانیتور دنیا رو دیدن حالم بههم میخوره . همش هم این بیت شعر از فروغ توی ذهنم تکرار میشه :
این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد .
دلم هوای یه جای خوش آب و هوا رو کرده و همصحبت شدن با چند تا آدم ( آدم واقعی ) . نمیدونم سال جدید هم به گندیه امسال خواهد بود یا نه . هر چی باشه خوب یا بد باید زندگی کرد . باید تحمل کرد . باید ایمان بیاورم . باید به آغاز فصل سرد ایمان بیاورم .









