زلال مثل آبمعدنی سپیدان …
آوریل 6, 2008 با نیکولو پاگانینی
روال زندگیم گاهی بهشدت ساده میشه . انقدر ساده که بهترین سرگرمی روزانهم میشه سریال دیدن و وبلاگ خوندن و هیجانآورترین اتفاقها هم میشه کیف گشتن ناظم برای اینکه موبایل بگیرن و کمک کردن به بچههایی که موبایل دارن و از زیر کلاس در رفتن و خلاصه از اینجور مزخرفات . به نظر من یک زندگی رویایی که بتونه منو پایبند زندگی کنه باید این خصوصیات رو داشته باشه : توش اصلحه مصلحه و بکش بکش باشه ، دیالوگهای اشکآور داشته باشه که بتونه در عرض چند دقیقه اشک طرف رو دربیاره ، یه دوست پسر چشمآبیه موقهوهایه پرادو دار هم درش باشه که برام غش کنه و من هم هی براش ادا و اطوار در بیارم .
هی .. هی .. هی .. امروز یه نامه نوشتم به مشاوره مدرسه . یعنی واقعا از خودم خجالت کشیدم وقتی داشتم بعضی کلمات رو مینوشتم . اولش شروع کردم از بیوفا بودن پسرا نوشتن و اینکه همشون یه هدف از بودن با آدم دارن و بعد رفتم سر بخت جنیفر لوپز و باسن یک میلیون دلاریش و هم خونهای مادر به خطاش . خودم که وقتی داشتم بعضی چیزا رو توصیف میکردم از خنده ریسه میرفتم و حسابی توی کف ذهن منحرف خودم موندم که تا یه جای عمومی پیدا میکنم که کسی منو نمیشناسه سریع میزنم توی خط کارهای خلاف و روابط جنسی و دعوا و خلاصه عقدههای زمان زیادی رو که بدون این کارها گذروندم رو جبران میکنم . این وبلاگ هم یه جورایی حکم نامه نوشتن رو برام داره که طرف مقابل منو نمیشناسه و به خاطر همین خیلی زلال و صادقانه حرفهام رو مینویسم و لازم نیست هی برگردم و ویرایش کنم که حالا مثلا خواهرم اگه اومد خوند پسفردا برنگرده بگه چرا چنین کردی و چنان نکردی و چرا فلان کردی و بسان نکردی !؟ در حالی که نوشتن توی وبلاگ قبلیم به همین سادگیها نبود و تا یه چیزی مینوشتم شونصد بار باید برمیگشتم ویرایشش میکردم و در آخر هم بو بردم که مادر گرامی به خاله یه چیزایی راجب به وبلاگ مبلاگ گفته و از اون جایی که بنده توی دنیای واقعی خیلی خجالتی و سربهزیر و توسریخور تشریف دارم برای این که با این خزعبلات مسخرهی خاص و عام نشم ، اومدم بند و بساطم رو توی وردپرس پهن کردم و برای این که کسی بهم مشکوک نشه اسم پسر برای خودم انتخاب کردم و آدرسم رو به جز مونا خانم که این روزها رفته گم بشه توی دلمشغولیتهاش به کس دیگهای ندادم .
احتمالا میخوام برم توی کتابخونهای جایی ثبت نام کنم برای اینکه هم درس بخونم و هم این کتابهایی رو که مدت هاست میخوام بخرم و قیمتشون سر به آسمون میزنه رو هم گیر بیارم . شاید هم همین جمعه پیش معلمم رفتم و کوک کردن رو ازش یاد گرفتم . آخه چند مدتیه هوس آهنگسازی زده به سرم . البته که نوازندهای که کوککردن بلد نباشه به درد لای جرز هم نمیخوره چه برسه به آهنگساختن . شاید هم با ل. رفتیم باشگاهی جایی تا یه ورزشی کنیم و هیکلی بسازیم . شاید هم هیچکاری نکردم
سلام خوبی نیکل من ؟ الهی من فدای این دل پر از غصت بشم . نبینم نیکلم انقدر دلگرفته باشه ها . اینا همش نوشته های خودته عزیزکم . ؟ از دیروز تا حالا دارم میخونمشون و هی شگفت زده میشم که جل الخالق این چه جیگریه که من دارم و نمی دونستم . چقدر با احساس و پر . قربونت برم این بهترین عیدی بود که از عید دیدنی با تو گرفتم و اونم این بود که من تنها نفر بودم توی اون همه آدم . حالا دلم می خواد بدونم چرا عزیزم ؟ چرا من ؟ یعنی من انقدر خوبم که . . . ؟