Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for می, 2008

سلام
می‌دونم که این‌جا رو نمی‌خونی . هیچ وبلاگی رو نمی‌خونی .
دیشب دوباره وقتی از پیشت رفتم احساس راحتی می‌کردم . احساس خالی شدن می‌کردم .
چرا باید بعد از 4 سال هنوز خوابت رو ببینم ؟ چرا وقتی می‌یام پیشت دست و پام شل می‌شه ؟
نمی‌دونم ، الان کجایی ؟ سالمی ؟ بدون ما خوش می‌گذره [...]

Read Full Post »

قلی به مامان می‌‌گه باید ازت پول بکنن ! وگرنه با زبون خوش که نمی‌دی .

Read Full Post »

وقتی که بیشتر درس بخونی بیشتر هم استرس داری و نتیجه‌ش هم این می‌شه که در مسیر مدرسه یک‌هو به خودت می‌یای و می‌بینی که به جای تاکسی سوار مرسی شدی .

.
.
.

نتیجه اخلاقی : کمتر درس بخونید تا از بروز مشکلات بعدی آن جلوگیری شود .

 

Read Full Post »

حس غریبه … یه لحظه‌ی تند و زودگذر … مثل وقتی که می‌نشستی آهنگ می‌ساختی و دوست نداشتی برای کسی بزنی‌شون … مثل وقتی که اشک توی چشم‌هات جمع شده بود و سرت رو برگردوندی تا نبینتت .. مثل اون موقع‌ها بود که نخونده می‌رفتی سر جلسه و با نمره‌ی کامل برمی‌گشتی … مثل اون [...]

Read Full Post »

قلی : اااااا…اچه…
نیکولو : مرض
قلی : توی مدرسه هر وقت عطسه می‌کنم همه بهم می‌گن عافیت باشه ، هر وقت سرفه می‌کنم همه بهم می‌گن بد نباشه . اون‌وقت تو …
نیکولو :
 

 
 

Read Full Post »

انرژی نادیده

از جمله‌ی اون فکرايی که تا يه مدتی توی ذهنم می‌مونه و دست‌بردار هم نيست ، فکر يه اختراع درست و حسابی هست که اگه می‌شد چی می‌شد . هر روز و هر روز وقتی که بعد از ظهر می‌شه و آفتاب به اوج خودش می‌رسه ، اين فکر می‌ياد گوشه‌ی ذهنم می‌شينه و منم [...]

Read Full Post »

حالت تهوع و اسهال و تب شديد داری .
۴ قطره آب هم که می‌خوری بالا می‌ياري .
دکتر وقتی خوب همه جای دستت رو سوراخ می‌کنه برمی‌گرده بهت می‌گه جالبه‌ها اصلا رگ نداری !
مجبور می‌شی سرم رو بخوری .
صبح اول صبح جای صبحانه یه مشت قرص خوردی و آمپول زدی .
وقتی هم که هیچ درد و [...]

Read Full Post »

.
.
1) اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریه­اش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
.
.
2) هنری:
کی با کی نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟
.
.
3) اداری:
کی چقدر می گیره؟
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه [...]

Read Full Post »

1/618

ناگاه حس کرد به هاروارد برگشته و در کلاس < نمادپردازی در هنر > ايستاده است و اعداد مورد علاقه‌اش را روی تخته می‌نويسد .
1/618
برگشت تا خيل شاگردان مشتاق را ببيند . < کی می‌تونه بگه اين اعداد چيه ؟ >
يک دانشجوی بلندقد رياضی از انتهای کلاس دستش را بلند کرد و گفت : < [...]

Read Full Post »