Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

از جمله‌ی اون فکرايی که تا يه مدتی توی ذهنم می‌مونه و دست‌بردار هم نيست ، فکر يه اختراع درست و حسابی هست که اگه می‌شد چی می‌شد . هر روز و هر روز وقتی که بعد از ظهر می‌شه و آفتاب به اوج خودش می‌رسه ، اين فکر می‌ياد گوشه‌ی ذهنم می‌شينه و منم می‌رم توی فکر و خيال و خودم رو روی سن برای اهدای جايزه می‌بينم و من نشستم روی صندلی‌ای داغ و دارن باهام مصاحبه می‌کنن و خانواده‌م بهم افتخار می‌کنن و تو خيابون ازم امضا می‌گيرن و …
حالا براتون بگم از اين نقشه‌ای که توی سرم دارم … ببينين من هميشه اعتقاد داشتم که وقتی خدا يه چيزی رو از آدم می‌گيره عوضش يه چيز باارزش‌تر بهش می‌ده و ما به‌جای اين‌که از اون چيز باارزش‌تر استفاده کنيم ،‌ نشسته‌ايم و غر می‌زنيم که چرا خدا به ما کم داده و از اين حرف‌ها . در حالی‌که اگه يه کم افق ديدمون رو بازتر کنيم و کمی از فکرمون استفاده کنيم ، می‌بينيم که در ازای همين يه ريزه فکر می‌تونيم خيلی بهتر از بقيه می‌تونیم زندگی‌مون رو بگذرونيم . خود دانشمندان هم می‌گن که تفاوت انسان‌های معمولی و نابغه‌ها ،‌ اینه که نابغه‌ها فقط ٪ ۵ بیش‌تر از مغزشون استفاده می‌کنن . اين چيزي هست که بارها به خود من ثابت شده .
خب … بهتره ديگه برم سر اصل مطلب و اين چيزی که می‌خوام اختراعش کنم … ببینید ما هميشه آرزوی زندگی در جای خنک و با آب و هوای متعادلی رو داريم و همون‌طور هم که می‌بينيد جمعيت مردمی که در شمال کشور زندگی می‌کنن ،‌ خيلی بيش‌تر از جمعيت مردمی‌ است که در جنوب هستن . خب ما نتيجه مي‌گيريم که خدا يه چيزی به نام آب و هوای خوب رو آماده و حاظر به اونا داده و دارن ازش استفاده می‌کنن . ولی مردمی که در جنوب هستن آب و هواشون به اين خوبی‌ها نيست و در واقع برمی‌گرديم به اون جمله‌ی معروف که خدا هرکس رو بيش‌تر دوست داره امتحان سخت‌تری ازش می‌گيره . يعنی ما در ظاهر وضعمون خوب نيست ولی با کمی تفکر می‌فهميم که خدا چيز بسيار باارزش‌تری به ما داده که اسمش خورشيده . کم انرژی‌ای نيست و ازش خيلی استفاده‌ها می‌شه کرد . ما می‌تونيم برای خنک‌کردن خودمون از همين خورشيد استفاده کنيم . اونم با تبديل انرژی . اگه اين کار رو کنيم می‌فهميم که مقداری انرژی هم برامون اضاف می‌ياد . چون اگر به اندازه‌ی اين مقدار گرما ما سرما داشتيم ، يخ می‌زديم . پس مقداری انرژی برامون اضاف می‌ياد که باز هم با تبديل انرژی می‌تونيم به انرژی‌های مختلفی تبديلش کنيم . مثل استفاده ازش در سوخت خودروها ،‌ سوخت کشتی‌ها ، استفاده ازش در آب‌گرم‌کن‌های خورشيدی و خيلی چيزای ديگه .
خب اينم از فکری بود مال موقع‌هايی که دارم از گرما آتش می‌گيرم و وقتی خونه می‌يام بدون انجام هيچ‌کاری چنان خسته‌ام که دوست دارم بازم بخوابم ولی مجبورم به حمام برم . من تا همين‌جای اين کار رو تونستم فکر کنم ،‌ بقيشو هر کی عملی کرد بياد يه پورسانتی هم به من بده .

حالت تهوع و اسهال و تب شديد داری .

۴ قطره آب هم که می‌خوری بالا می‌ياري .

دکتر وقتی خوب همه جای دستت رو سوراخ می‌کنه برمی‌گرده بهت می‌گه جالبه‌ها اصلا رگ نداری !

مجبور می‌شی سرم رو بخوری .

صبح اول صبح جای صبحانه یه مشت قرص خوردی و آمپول زدی .

وقتی هم که هیچ درد و مشکلی نداری انگار داری نابود می‌شی .

انقدر حالت بده که آرزوی مرگ می‌کنی .

فردا امتحان مبانی و کاربرد رايانه ترم داری .

ديگه بهتر از اينم می‌شه ؟

.

.

1) اجتماعی:

کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریه­اش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟

.

.

2) هنری:

کی با کی نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟

.

.

3) اداری:

کی چقدر می گیره؟
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟

.

.

4) مراسم عروسی:

کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده؟
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟

.

.

5)بعد از مراسم:

کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!

.

.

6) ترکیبی:

کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یکی دیگه ازدواج کنه؟
کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟

.

.

.

منبع .

.

 

ناگاه حس کرد به هاروارد برگشته و در کلاس < نمادپردازی در هنر > ايستاده است و اعداد مورد علاقه‌اش را روی تخته می‌نويسد .

1/618

برگشت تا خيل شاگردان مشتاق را ببيند . < کی می‌تونه بگه اين اعداد چيه ؟ >
يک دانشجوی بلندقد رياضی از انتهای کلاس دستش را بلند کرد و گفت : < عدد فی . >
و آن را فيی تلفظ کرد .

 

 لنگدان گفت : آفرین استتنر .

 

 

و ادامه داد : علی‌رغم این‌که به‌نظر می‌رسد فی در ریاضیات پدید آمده باشد وجه شگفت‌انگیز فی نقش آن به عنوان خشت اول طبیعت است . گیاهان ، حیوانات ، حتی انسان‌ها همگی با دقتی بسیار بالا وجوهی از ضرایب فی به 1 هستند .نسبت فی یعنی 618/1 را نسبت الهی گویند .

زن جوانی در ردیف جلو گفت : ببخشید من زیست‌شناسی می‌خوانم ولی هیچ‌وقت چیزی از نسبت الهی توی طبیعت نشنیدم .

لنگدان خندید : اگر تعداد زنبورهای ماده یک کندو را به تعداد نرها تقسیم کنید این عدد ثابت بدست می‌آید . هر کندو در هرجای این دنیا .

 در صدف ناتیلوس که نرم تنی از دسته سرپایان است نسبت قطر هر مارپیچ نسبت به بعدی عدد فی است .

تخمه‌های آفتابگردان به شکل مارپیچ روبروی هم رشد می کنند نسبت قطر هر دایره به دایره بعدی عدد فی است .

مارپیچ گلبرگ‌های مخروط کاج ، آرایش برگ‌ها روی ساقه گیاهان ، حتی بندهای حشرات این نسبت الهی را دارند .

هیچ‌کس بهتر از داوینچی تناسبات الهی بدن انسان را درک نکرد . او اولین کسی بود که ثابت کرد تمام تناسبات استخوان‌های بدن انسان همیشه ضریبی از عدد فی است .

لنگدان ادامه داد : باورتان نمی‌شه ؟ فاصله سرتون تا زمین رو اندازه بگیرید بعد اون رو تقسیم بر فاصله شکم‌تون تا زمین کنید . یک مثال دیگه . فاصله شانه ها تا نوک انگشت‌تون رو اندازه بگیرید ، تقسیم بر فاصله آرنج تا نوک انگشت کنید باز عدد فی حاصل می‌شود . یکی دیگه ؟ باسن تا زمین تقسیم بر زانو تا زمین .مفاصل انگشت .  تقسیمات ستون فقرات . فی . فی . فی . دوستان من هرکدام از شما مظهر متحرکی از نسبت الهی هستید .

.

.

.

.

.

این روزها که آپ نمی‌کنم دارم کتاب راز داوینچی رو می‌خونم . فوق‌العاده‌س .. فوق‌العاده … . نوشته‌ی بالا هم قسمت‌هایی از همین کتاب هستش .

بازی

از طرف مونا جونم به یه بازی وبلاگی دعوت شدم . قوانین بازی این‌طوریه :

یک عبارت شش کلمه ای را در وبلاگ خودتون پست کنید.

 

به کسی که شما رو دعوت کرده در این پست لینک بدید.

 

پنج وبلاگ دیگر رو به بازی دعوت کنید.

 

و برای وبلاگهای دعوت‌شده دعوت‌نامه بفرستید.

به نظرم بازی بی‌مزه‌ای هست ولی به خاطر گل روی مونا خانم من هم بازی می‌کنم .

 

اینم جمله‌ی من :

همه

چیز

تنها

یک

چیز

است .

( نوشته‌ی پائولو کوئلیو در کتاب کیمیاگر )

خب ظاهرا منم باید 5 نفر دیگه رو دعوت کنم . البته فکر نکنم هیچ‌کدومشون من رو بشناسن . به هر حال منم به‌نوبه‌ی خودم دارالمجانین  ،  دلتنگی های مارال ، نیک‌آهنگ کوثر ، زوج عاشق و رویا نوری رو به این بازی دعوت می‌کنم .

دیشب …

دیشب شب خوبی بود . خوش گذشت . کلا همیشه در مهمونی‌هایی که برنامه‌ی رقص و آواز باشه ، خوش می‌گذره .  23 سال پیش ساعت 11 صبح به دنیا اومده بود . دیشب تولد خواهرم بود . البته بیش‌تر یه دور هم‌نشینی کوچک بود تا تولد . ولی به هر حال خوب بود . می‌خواستم چند تا نکته راجب به همین تولد و مهمونی و این‌طور چیزها متذکر بشم .
1-آقایون و خانم‌های محترم ، وقتی به تولد دعوت می‌شید لطفا به‌جای شیرینی و تنقلات برای صاحب مجلس کادو بخرید . به‌خدا هم آن‌طرف بیش‌تر خوشحال می‌شود و هم چیزی را که می‌خرید ماند‌گارتر است .
2-وقتی به مهمانی‌ای می‌روید با چشم و ابرو و اشاره با هم حرف نزنید . زشت است . درست است که می‌خواهید حرفه‌ای‌بازی درآورید اما آدم تیزی مثل من هم پیدا می‌شود که آبرویتان پیشش برود .
3-لطفا انقدر خودشیرینی نکنید و وقتی هنوز کیک به همه نرسیده کیک رو بسته‌بندی کنید و بدید به اون یکی خواهر بنده که ببره واسه‌ی شوهرش‌اینا .
4-آقای محترم ، لطفا کمی تمرین رقص کن . آخه یعنی چی که با آهنگ باباکرم هم بندری می‌رقصی .
5-باز هم آقای محترم که از همه زودتر اومدی خونمون ، لطفا وقتی می‌خوای مولتیویژن 1 تماشا کنی بزار واسه وقتی که کسی در اتاق نیست . حالا درسته من سرم تو کتاب بود و داشتم ادبیات می‌نوشتم ولی حرکتت خیلی زشت بود .
6-دیگه این‌که توی تولد دخترعمه‌تون نشینید در اتاق درس بخوانید . آخه سالی یک‌بار که بیش‌تر تولدش نمی‌شود که .
7-در آخر هم این‌که به‌خدا اگه یک روز مرخصی بگیرید و به خاطر دخترتان در خانه بمانید آسمان به زمین نمی‌آید که آخر شب از این همه شلوغی کارتان به دکتر بکشد .
آخیییییشششش راحت شدم .

زنا…!

آقا ما یه معلم دینی‌ای داریم .. نه از این معلماها  .. از اون معلم‌ها ..
چند روز پیش می‌گفتش که اگه پشت پای شما رو نامحرم ببینه مثل اینه که فلان کار رو با نامحرم کرده باشید . جل‌الخالق . من که کف کردم . پس یعنی الان من از صدقه‌سره این همه شلوار برمودا پوشیدن‌هام یه جن**ی تمام عیارم . برم خودم رو راحت کنم و زنا هم کنم که این وسط ضرر نبینم . نه بابا پشیمون شدم . یک‌هو می‌بینی توی نامه‌ی عملم نوشتن زنای با محارم . بعد هم که اعتراض کردم و گفتم چرا ، بهم می‌گن روابط غیر مشروع با نامحرم مثل زنای با محارمه .

این‌جا شيراز ، صدای نيکولو پاگانينی :

سخن‌گوی روابط عمومی وبلاگ نيکولو پاگانينی اعلام کرد که در پی انفجار شنبه شب در حسینیه سیدالشهدای شيراز ۵۵ نفر کشته شدند . وی با تاکید بر دروغ بودن اخبارهای صدا و سیما اعلام کرد که صدا و سیما هیچ‌گونه صلاحیتی برای اخبارگویی و اعلام حادثه ندارد ، هنگامی که بار اول می‌گوید ۲۰ نفر کشته داشته‌ایم و بار دوم می‌گويد ۱۲ نفر و بار سوم می‌گويد ۹ نفر ! وی اضافه کرد شما از همين وبلاگ خبرها را دنبال کنيد تا سر فرصت خدمت صدا و سیما هم برسم .

وبلاگ فوق هم‌چنین اعلام کرد که ۱شنبه شب در سينما سعدی ماموران نيروی انتظامی خيابان را بستند و مغازه‌دارها هم رفتند پی کارشان . شايعه‌ها مبنی بر اين است که بمبی در آن‌جا کار گذاشته بودند که توسط ماموران خنثی شده . البته در اين باره نه در اخبار صحبتی شده و نه خود نيکولو آن را از منبع موثقی اعلام می‌کند .

 

روال زندگی‌م گاهی به‌شدت ساده می‌شه . انقدر ساده که به‌ترین سرگرمی روزانه‌م می‌شه سریال دیدن و وبلاگ خوندن و هیجان‌آورترین اتفاق‌ها هم می‌شه کیف گشتن ناظم برای این‌که موبایل بگیرن و کمک کردن به بچه‌هایی که موبایل دارن و از زیر کلاس در رفتن و خلاصه از این‌جور مزخرفات . به نظر من یک زندگی رویایی که بتونه منو پای‌بند زندگی‌ کنه باید این خصوصیات رو داشته باشه : توش اصلحه مصلحه و بکش بکش باشه ، دیالوگ‌های اشک‌آور داشته باشه که بتونه در عرض چند دقیقه اشک طرف رو دربیاره ،‌ یه دوست پسر چشم‌آبیه موقهوه‌ایه پرادو دار هم درش باشه که برام غش کنه و من هم هی براش ادا و اطوار در بیارم .

 

هی .. هی .. هی .. امروز یه نامه نوشتم به مشاوره مدرسه . یعنی واقعا از خودم خجالت کشیدم وقتی داشتم بعضی کلمات رو می‌نوشتم . اولش شروع کردم از بی‌وفا بودن پسرا نوشتن و این‌که همشون یه هدف از بودن با آدم دارن و بعد رفتم سر بخت جنیفر لوپز و باسن یک میلیون دلاری‌ش و هم خونه‌ای مادر به خطاش . خودم که وقتی داشتم بعضی چیزا رو توصیف می‌کردم از خنده ریسه می‌رفتم و حسابی توی کف ذهن منحرف خودم موندم که تا یه جای عمومی پیدا می‌کنم که کسی منو نمی‌شناسه سریع می‌زنم توی خط کارهای خلاف و روابط جنسی و دعوا و خلاصه عقده‌های زمان زیادی رو که بدون این کارها گذروندم رو جبران می‌کنم . این وبلاگ هم یه جورایی حکم نامه نوشتن رو برام داره که طرف مقابل منو نمی‌شناسه و به خاطر همین خیلی زلال و صادقانه حرف‌هام رو می‌نویسم و لازم نیست هی برگردم و ویرایش کنم که حالا مثلا خواهرم اگه اومد خوند پس‌فردا برنگرده بگه چرا چنین کردی و چنان نکردی و چرا فلان کردی و بسان نکردی !؟ در حالی که نوشتن توی وبلاگ قبلی‌م به همین سادگی‌ها نبود و تا یه چیزی می‌نوشتم شونصد بار باید برمی‌گشتم ویرایشش می‌کردم و در آخر هم بو بردم که مادر گرامی به خاله یه چیزایی راجب به وبلاگ مبلاگ گفته و از اون جایی که بنده توی دنیای واقعی خیلی خجالتی و سربه‌زیر و توسری‌خور تشریف دارم برای این که با این خزعبلات مسخره‌ی خاص و عام نشم ،‌ اومدم بند و بساطم رو توی وردپرس پهن کردم و برای این که کسی بهم مشکوک نشه اسم پسر برای خودم انتخاب کردم و آدرسم رو به جز مونا خانم که این روزها رفته گم بشه توی دل‌مشغولیت‌هاش به کس دیگه‌ای ندادم .

احتمالا می‌خوام برم توی کتابخونه‌ای جایی ثبت ‌نام کنم برای این‌‌که هم درس بخونم و هم این کتاب‌هایی رو که مدت هاست می‌خوام بخرم و قیمت‌شون سر به آسمون می‌زنه رو هم گیر بیارم . شاید هم همین جمعه پیش معلمم رفتم و کوک کردن رو ازش یاد گرفتم . آخه چند مدتیه هوس آهنگ‌سازی زده به سرم . البته که نوازنده‌ای که کوک‌کردن بلد نباشه به درد لای جرز هم نمی‌خوره چه برسه به آهنگ‌ساختن . شاید هم با ل. رفتیم باشگاهی جایی تا یه ورزشی کنیم و هیکلی بسازیم . شاید هم هیچ‌کاری نکردم

.

 

 

 

حال عجیبی دارم . مثل دیوونه‌هام . به محض این‌که کمی تنهایی گیر بیارم ، با خودم حرف می‌زنم و نمایش اجرا می‌کنم . ( هه ! )
از بچگی هر وقت فیلم می‌دیدم خیلی تاثیر می‌ذاشت روم . همیشه خودم رو جای نقش اول فیلم‌ها می‌ذاشتم . گاهی یه آدم روشن‌فکر که همه رو تحت تاثیر حرف‌هاش قرار می‌ده ، گاهی یه آدم‌کش حرفه‌ای با پرستیژ خفن و گاهی هم یه آدم له ، که توی غم‌کده‌ى تنهایی‌‌ش کز کرده .
هی‌ی‌ی‌ى‌ی ……… روزگار . چی فکر می‌کردیم و چی شد . حال عجیبی دارم . نوشتن حالم رو بهتر نمی‌کنه . نوشتن باری رو از روی دوشم برنمی‌داره . من تنهام . تنهای تنها . تنهایی هم یه درد بی‌درمونه . دردی که هیچ علاجی برای درمانش نیست . ناسالمتی 4شنبه عروسی خواهرمه و من نشستم این‌جا و هی غصه می‌خورم که چرا ملت انقدر بی‌وفان . امروز خواهرم برگشته می‌گه یه قطعه تمرین کن و شب عروسی با ارکس بزن . هه ! کجا بودی تا حالا ؟ 1 ساله که حال ویولون زوار در رفته‌ی منو که زیر تحت داره خاک می‌خوره رو نپرسیدی ،‌ حالا بشینم قطعه تمرین کنم ؟ دارم برات . به همین زودی یادت رفت که چه رفتارهایی با همین ویولون کردی ؟
خسته نیستم اما حوصله هم ندارم . از دست این موجوداتی که روپوش آدمی‌زاد به تنشون کردن و دور هم هی تکون می‌خورن دلم گرفته .

« Newer Posts - Older Posts »